• میهن تاز
  • سرگرمی
  • آرایش و زیبایی
  • پزشکی
  • تغذیه
  • اخبار

game,online game,zula,free,free game,persian game,fps

داستان جذاب مرد نگران زن و بچه ها

مجموعه : شعر و داستان

داستان جذاب  مرد نگران زن و بچه ها

داستان جذاب مرد نگران زن و بچه ها

 

روزی زنی نزد دکتر روانپزشک معروفی رفت و به او گفت که همسرش

نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد

زندگی اش دلش را به کس دیگری سپرده باشد . دکتر از زن پرسید : ” آیا

مرد نگران سلامتی او و بچه هایش هست و برایشان غذا و مسکن و

امکانات رفاهی را فراهم می کند ؟! “

 

زن پاسخ داد : ” آری در رفع نیاز های ما سنگ تمام می گذارد و از هیچ چیز

کوتاهی نمی کند ! ” دکتر تبسمی کرد و گفت : “پس نگران نباش و با خیال

راحت به زندگی خود ادامه بده ! ” دو ماه بعد دوباره همان زن نزد دکتر آمد

و گفت : ” به مرد زندگی اش مشکوک شده است . او بعضی شب ها به

 

منزل نمی آید و با ارباب جدیدش که زنی پولدار و بیوه است صمیمی شده

است . زن به دکتر گفت که می ترسد مردش را از دست بدهد . دکتر از زن

خواست تا بی خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش

 

 

را نزد او گزارش دهد . روز بعد زن نزد دکتر آمد و گفت شوهرش روز قبل

وقتی خسته از سر کار آمده و کسی را در منزل ندیده هراسان و مضطرب

همه جا را زیر پا گذاشته تا زن و بچه اش را پیدا کند و دیشب کلی همه را

دعوا کرده که چرا بی خبر منزل را ترک کرده اند .

 

دکتر تبسمی کرد و گفت : ” نگران مباش ! مرد تو مال توست . آزارش مده

و بگذار به کارش برسد . او مادامی که نگران شماست ، به شما تعلق دارد

. ” شش ماه بعد زن گریان نزد دکتر آمد و گفت : ” ای کاش پیش شما نمی

آمدم و همان روز جلوی شوهرم را می گرفتم . او یک هفته پیش به خانه

 

ارباب جدیدش یعنی همان زن پولدار و بیوه رفته و دیگر نزد ما نیامده و این

نشانه آن است که او دیگر زن و زندگی را ترک کرده است و قصد زندگی با

زن پولدار را دارد . ” زن به شدت می گریست و از بی وفایی شوهرش

 

زمین و زمان را دشنام می داد . دکتر دستی به صورتش کشید و خطاب به

زن گفت : ” هر چه زودتر مردان فامیل را صدا بزن و بی مقدمه به منزل

ارباب پولدار بروید . حتماً بلایی سر شوهرت آمده است ! “

زن هراسناک مردان فامیل را خبر کرد و همگی به اتفاق دکتر به در منزل

 

ارباب پولدار رفتند . ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بی اطلاعی کرد . اما

وقتی سماجت دکتر در وارسی منزل را دید تسلیم شد . سرانجام شوهر

زن را درون چاهی در داخل باغ ارباب پیدا کردند . او را در حالی که بسیار

ضعیف و درمانده شده بود از چاه بیرون کشیدند . مرد به محض اینکه از چاه

 

بیرون آمد به مردان اطراف گفت که سریعاً به همسر و فرزندانش خبر

سلامتی او را بدهند که نگران نباشند . دکتر لبخندی زد و گفت : ” این مرد

هنوز نگران است . پس هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باور کرد . “

بعداً مشخص شد که زن بیوه ارباب هر چه تلاش کرده بود تا مرد را فریب

دهد موفق نشده بود و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده

 

بود . یک سال بعد زن هدیه ای برای دکتر معروف آورد . دکتر پرسید : “

شوهرت چطور است ؟! ” زن با تبسم گفت : ” هنوز نگران من و فرزندانم

است . بنابراین دیگر نگران از دست دادنش نیستم ! به همین سادگی ! “

 

 

  • 732
  • 0
  • مهر ۲۳, ۱۳۹۷

پربیننده ترین مطالب خنده دار و طنز