خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام
خانه / سرگرمی / شعر و داستان / اشعاری زیبا در مورد عید قربان

اشعاری زیبا در مورد عید قربان

 

اشعار تبریک عید قربان

 
 

 شعر در مورد عید قربان

 

ای منای معرفت دل هایتان

روی جانان شمع محفل هایتان

 

در هوالهو خویش را فانی کنید

 عید قربان است قربانی کنید

 

مشعر و خیف و منی را بنگرید

با نگاه دل خدا را بنگرید

 

سینه نورانی، نفس ها مشک خیز

چشم ها چون ابر رحمت اشگ ریز

 

خاک با مشک و عبیر آمیخته

اشگ مهدی در بیابان ریخته

 

ای منی آهنگ دیگر ساز کن

 دفتر اسرار خود را باز کن

 

وصف آن پیر خدا جو را بگو

 قصّه ی قربانی او را بگو

 

عشق اینجا خودنمایی می کند

مرگ دائم دل ربائی می کند

 

کارد لرزد در کف دست پدر

 روح رقصد در تن پاک پسر

 

بوسه های تیغ روی حنجر است

یا نوازش های دست هاجر است

 

عشق می جوشد به رگ های خلیل

 تیغ می گوید که یَنهانی جلیل

 

دوست بهر دوست خود را ساخته

 تیغ اینجا رنگ خود را باخته

 

الله الله همّتی کن جبرئیل

تا بگیری تیغ از دست خلیل

 

این که کرده جان خود تسلیم دوست

لحظه ای، آنی نمی گنجد به پوست

 

در جبینش نور احمد را به بین

دیده بگشا و محمّد را به بین

 

ای قضا زامر خدا تعجیل کن

خلق را قربان اسماعیل کن

 

ای فلک دست دعا از دل برآر

ای ملک از عرش قربانی بیار

 

آی حُجّاج این ندا را بشنوید

بشنوید اینک خدا را بشنوید

 

در منی از سوی ربّ العالمین

گوسفند آورده جبریل امین

 

کای خلیل از تو پذیرفتیم ما

امتحان بود آنچه را گفتیم ما

 

کردی اجرا آنچه را ما خواستیم

 بر خلیلیّت تو را آراستیم

 

هر چه هست و نیست در فرمان ماست

تیغ در دست تو، حکم از آنِ ماست

 

بنده گی کردی خلیل ما شدی

 همدم بی جبرئیل ما شدی

 

این ذبیح ماست رویش را ببوس

 تیغ بگذار و گلویش را ببوس

 

گر چه طفلت تیغ ما را مشتری است

 آنکه باید ذبح گردد دیگری است

 

او سرا پایش نشان هر بلاست

قتلگاهش در منای کربلاست

 

پیش از آن کآید وجودت در وجود

بوده بر سجّاده ی خونش سجود

 

پیش تر از خلقت این روزگار

کرده اسماعیل ها بر ما نثار

 

تو خلیل مایی امّا او ولی است

نام زیبایش حسین بن علی است

 

عشق تا شام ابد مرهون اوست

اشگ «میثم» ها نثار خون اوست

شاعر : استاد حاج غلامرضا سازگار

 

عید قربان شعر, شعرهای عید قربان

شعر درباره عید قربان

 

اول عشق ست  ای جان ! قل هوالله احد

 دف بزن ، ساغر بچرخان ، قل هوالله احد

 

 گفتم از عشق و زبانم شعله ور شد ناگهان

 آه از این مضمون سوزان ! قل هوالله احد

 

حضرت لیلی ! بیا در صحنه و چرخی بزن

 یک غزل مجنون برقصان ، قل هوالله احد

 

ساغری آغوش وا کن ، یک تبسم مِی بریز

 اندک اندک جمع مستان … ، قل هوالله احد

 

می کنم سجاده را رنگین به می ، فتوا بده

 ” زهد ” من را می بنوشان ، قل هوالله احد

 

بر سر آنم به حکم عشق ، رقص خون کنم

 با دلی عاشق ، غزلخوان ، قل هوالله احد

 

در کمند زلف تو پیچید دل ، یا للعجب !

 دید صدها عید قربان ، قل هوالله احد

 

زیر شمشیر غمت ، عشق ست سر دادن به شوق

دست افشان ، پایکوبان ، قل هوالله احد

 

من شبی تاریک تاریکم ، تبسم کن مرا

جلوه کن ای ماه تابان ! قل هوالله احد

 

تشنۀ وصلم ، الا یا ایهاالساقی ! وصال

اول عشق ست ای جان ! قل هوالله احد

 شاعر : رضا اسماعیلی

 

تبریک عید قربان, شعر عید قربان

اشعار تبریک عید قربان

 

عید قربان عید نور و بندگیست

عید انسانیت و بالندگیست

 

عید آزادی ز قید و بند جان

از تعلق ها رها تا بی نشان

 

بهر قربانی به قربانگاه دوست

نفس را سر کردن این گونه نکوست

 

سر تراشد حاجی اندر کوی ما

پا گذارد تا به صحرای منا

 

خاک اینجا پر بود زانوار پاک

مصطفی صورت نهاده روی خاک

 

هم علی هم فاطمه با سوز و ساز

دست بالا برده سوی بی نیاز

 

اعتبار و آبروی عالمین

اشک جاری حسن بود و حسین

 

بر مشام جان رسد تا بی کران

عطر و بوی مهدی صاحب زمان

 

آنکه طوف کوی حق زنده از اوست

حج ابراهیمی و لبیک اوست

 

ز امر حق باید که قربانی دهی

شو مهیا تا به مهمانی روی

 

هست اسماعیل قربانی او

گشته ابراهیم هم بانی او

 

هاجر آمد سرمه بر چشمش کشید

شانه ای بر زلف مشکین اش کشید

 

گفت مادر میهمان کیستی

زین سبب در انتظار چیستی

 

از خلیل اله بر آمد این ندا

هر دو مهمانیم از سوی خدا

 

گشت عازم سوی صحرا با پدر

اشک مادر شد روان بهر پسر

 

بهر قربان کردن افتاد او به خاک

بود اندر مسلخ اش او سینه چاک

 

بست ابراهیم دستان ورا

تا شود در راه حق راسش جدا

 

بر گلویش تیغ تیزی را نهاد

از نفس گویا که بابایش فتاد

 

آنقدر بر حلق جان خود کشید

تا که ناگه این سخن از حق شنید

 

امر ما را خوب کردی تو ادا            

بود مقصود امتحانی از خدا

 

امر کردی تو به تیغ آبدار

نهی شد از ما مبر و دست دار

 

ما به صدق تو تفاخر کرده ایم

کوله بار هر دو را پر کرده ایم

 

هست از نسل تو اولادی نکو

احمد مختار اندر صلب او

 

چشم ها تر شد درآغوشش کشید

دست خود بر صورت و رویش کشید

 

تا که آمد قوچی از سوی سما

بهر قربانی به صحرای منا

 

رهسپار خانه شد با اشک و آه

بذل جان را خالقش باشد گواه

 

تا که هاجر دید اسماعیل را

کرد جاری آب رود نیل را

 

شد پریشان خاطر آن مام نکو

با خلیل الله گرم گفت و گو

 

دیده گریان گشت مادر بی دریغ

بر گلویش نقش بسته رد تیغ

 

سیحه ای زد مادری که قصه داشت

تاب دیدار کبودی را نداشت

 

ریخت اشک و ناله کرد و قصه خورد

گوئیا بعد از سه روز او جان سپرد

 

بود ابراهیم را یک امتحان

نوبهارش را نشد آخر خزان

 

ای منای عشق و آهنگ جنون

سر جدا گردیدگان لاله گون

 

سرزمین دین و دین داری کجاست

مکه آری یا زمین کربلاست

 

حاجیان جمعند دور بیت رب

نیست نامی از حسین تشنه لب

 

طوف کوی دوست گشته با صفا

بر مداری دورتر در کربلا

 

سر تراشیدن در اینجا کم بود

مشعر و تقصیر اینجا هم بود

 

نغمه لبیک در صحرا به پا

گشته از اهل حرم در کربلا

 

جمله یاران را شهادت آرزوست

اصغر و اکبر شود قربان دوست

 

می رسد از عاشقان بوی خدا

ذبح اعظم می شود خونش روا

 

کرد زینب در وداع آخرین

بوسه باران حنجر و نقش جبین

 

کهنه پیراهن مهیا شد بر او

نیست دیگر فرصتی بر گفت و گو

 

گفت مولا که بود وقت قرار

مادرم زهرا بود چشم انتظار

 

شد برون زینب ز سوی خیمه گاه

تا که آمد در کنار قتلگاه

 

پیش چشمش بود نقشی از سراب

دید مشکین موی او گشته خضاب

 

از چه رو او بر زمین پا می کشید

شمر خنجر بر گلویش می کشید

 

جسم شه با خاک و خون آغشته شد

گفت یا اُما حسینت کشته شد

 

روزگار حزن و ماتم آمده

مادری با قامت خم آمده

 

گه شود مدهوش و گه آید به هوش

یا بُنَیَ گوید و گردد خموش

 

همچو یحی سر جدا شد از بدن

گشت کشته شاه بی غسل و کفن

 

ای فدای خون پاکت عالمین

تشنه لب راست جدا شد یا حسین

شاعر : جواد کلهر

 

 

درباره ی mihantaz-admin

مطلب پیشنهادی

داستان طوطی و بقال طوطی و بقال

داستان طوطی و بقال طوطی و بقال   یک فروشنده در دکان خود, یک طوطی …