• میهن تاز
  • سرگرمی
  • آرایش و زیبایی
  • پزشکی
  • تغذیه
  • اخبار

game,online game,zula,free,free game,persian game,fps

وقتی جمال به خواستگاری‌ آمد، فرزند نامشروع‌مان همراهش بود!

مجموعه : اخبار حوادث

وقتی جمال به خواستگاری‌ آمد، فرزند نامشروع‌مان همراهش بود!

زن مبتلا به ایدز : وقتی جمال به خواستگاری‌ آمد، فرزند نامشروع‌مان همراهش بود!

 

زن ۲۸ ساله بارداری که دست دختر کوچکی را در دستانش می فشرد،

مقابل مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری شهرک ناجای مشهد نشست.

 

 

زن مبتلا به ایدز ۲۸ ساله بارداری که دست دختر کوچکی را در دستانش

می فشرد، مقابلمشاور و مددکار اجتماعی کلانتری شهرک ناجای مشهد

نشست.

 

زن مبتلا به ایدز

او گفت: سال ها قبل زمانی که ۱۴ سال بیشتر نداشتم با دختری هم سن

و سال خودم دوست شدم.خانواده او تبعه خارجی بودند و به صورت

غیرمجاز در ایران زندگی می‌کردند البته آن زمان من معنایاین کلمات را

نمی‌فهمیدم و «اکرم» را بهترین دوستم می دانستم،به همین دلیل مدام

 

به منزل آن هامی رفتم تا با یکدیگر بازی کنیم. پد رو مادرم نیز چیزی به من

نمی گفتند و در واقع کاری به کارم نداشتندچرا که آن ها نیز درگیر

مشکلات و اختلافات خانوادگی خودشان بودند.

 

 

دوستی من و اکرم ادامه داشت تا آن که آن روز شوم فرا رسید، من مثل

همیشه به بهانه درس خواندنبه منزل دوستم رفتم اما آن روز فقط برادر

اکرم در منزلشان بود. برای دقایقی منتظر دوستم ماندمولی همه این ها

یک نقشه شوم بود تا اکرم مرا به دام برادرش بیندازد چرا که «جمال»بارها

به من ابراز علاقه کرده بود ولی من توجهی به او نداشتم.

 

 

آن روز هیچ راه گریزی برایم باقی نمانده بود و زمانی به خود آمدمکه دیگر

همه هستی‌ام را از دست داده بودم.بعد از این ماجرا جمال مرا تهدید کرد

اگر این موضوع را فاش کنم مرا خواهد کشت! در آن سن وسال وقتیاین

حرف ها را شنیدم خیلی ترسیدم. اشک هایم را پاک کردم تا کسی پی به

این راز پنهان نبرد. با این حال،جمال مرا مجبور کرد تا به روابط پنهانی ام با

او ادامه بدهم.

 

 

از ترس این که مبادا ماجرای رابطه ام با جمال فاش شود،به خواسته های

شوم او تن می دادم تا این که فهمیدم باردار شده ام! وحشت

سراپایوجودم را فرا گرفته بود و نمی توانستم تصمیم درستی بگیرم، از

 

 

سویی هم می ترسیدمماجرا را برای پدر و مادرم بازگو کنم چرا که هیچ

وقت در کنار آن ها احساس راحتی نمی کردموخانواده‌ام نیز آن قدر به من

نزدیک نبودند تا مشکلاتم را با آن ها درمیان بگذارم.

 

ماجرای زندیگ زن مبتلا به ایدز

با همان افکار کودکانه سعی کردم کسی از اعضای خانواده‌ام متوجه تغییر

وضعیت ظاهری من نشود.مادرم نیز اهمیتی به من نمی داد و درگیر

مشکلات خودش بود.درحالی که چندین ماه ماجرای بارداری امرا پنهان

 

کرده بودم خانواده جمال از موضوع مطلع شدند. این گونه بود که گریه کنان

به مادر جمال التماسکردم مرا از این وضعیت نجات بدهد. خلاصه، زمان

سپری شد و مادر جمال مرا به طور پنهانی به منزلیک مامای خانگی برد و

 

من در حالی که مرگ را مقابل چشمانم می دیدم، بالاخره نوزادم را به دنیا

آوردمو او را به مادر جمال سپردم.اگرچه باز هم خانواده‌ام چیزی از این

ماجرا نفهمیدند و من فقط از شدت درد و ناراحتیزار می زدم و گریه می

کردم اما نمی دانستم آینده و سرنوشتم چه خواهد شد.

 

 

دیگر چاره ای نداشتم جز آن که خانواده جمال را تهدید کنم تا تکلیفم را

زودتر مشخص کنند.این گونه بود که مادر جمال با طرح یک نقشه حساب

شده از من خواست به منزل بازگردم تا آن هابه طور رسمی از من

خواستگاری کنند. وقتی زمزمه خواستگاری از من به گوش پدرم رسید، او

 

از همان ابتدا مخالفت کرداما در نهایت و با وساطت مادرم اجازه داد آن ها

برای ساعتی به منزلمان بیایند.آن شب جمال و مادرش درحالی که نوزادی

را در آغوش داشت به خواستگاری ام آمدند.جمال چنین وانمود کرد که به

تازگی همسرش را طلاق داده و با نوزاد کوچکش زندگی می کند!

 

 

پدرم با شنیدن این حرف ها چهره اش سرخ شد و به خانواده جمال پاسخ

منفی داد. او که نمی دانستدر پس این ماجرای ساختگی خواستگاری ،

سرنوشت شوم دخترش پنهان است مرا نصیحت کرد و گفت:دخترم ازدواج

با تبعه خارجی علاوه بر آن که غیرقانونی است، تبعات وحشتناکی نیز دارد

یعنی حتینمی توانی برای فرزندانت شناسنامه بگیری و با مشکلات

اجتماعی زیادی روبه رو خواهی شد و…

 

ماجرای سرنوشت زن مبتلا به ایدز

اگرچه تازه با نصیحت های پدرم متوجه شدم که چگونه خودم را به مرداب

فلاکت و بدبختی انداخته اماما هیچ راه دیگری جز ازدواج با جمال نداشتم

چرا که نمی توانستم چشمان بی گناه پسر کوچکمرا فراموش کنم. این

گونه بود که برای ازدواج با جمال پافشاری کردم و خانواده ام را در

تنگناهایی قرار دادمکه چاره ای جز موافقت با این ازدواج پیدا نکردند. مدتی

بعدو در یک مراسم صوری در حالی من و جمال ازدواج کردیم که پدرم مرا

طرد کرد و دیگر هرگز به خانه اش راه نداد.

 

گفتگو با زن مبتلا به ایدز

چند ماه بیشتر از زندگی من در کنار خانواده جمال نمی گذشت که تازه پی

به نصیحت های پدرم بردم.آن ها هیچ سنخیت و تناسبی با خانواده ما

نداشتند حتی برخی از مسائل اجتماعی و آداب و رسوم خاصآن ها مرا آزار

می داد، از سوی دیگر جمال با هر بهانه ای مرا کتک می زد و مادرش نیز با

طرفداریاز او مرا به سکوت وادار می کرد. آن ها معتقد بودند مرد هر اندازه

زن را کتک بزند،زن نباید کلمه ای اعتراض آمیز بر زبان جاری کند.

 

 

خلاصه این که بعد از شش سال از این ماجرا، دیگر نتوانستم زندگی

وحشتناک در کنار خانواده جمالرا تحمل کنم. به ناچار دست پسرم را گرفتم

و دوباره به آغوش خانواده ام پناه بردم. پدرم اگرچه دلخوشی از من

نداشت اما باز هم مرا پذیرفت.

 

سرگذشت زن مبتلا به ایدز

این در حالی بود که اختلافات پدر و مادرم نیز هر روز شدت بیشتری می

گرفت تا جایی که کارشان مانند من به طلاق کشید. در این شرایط بود که

من اشتباه بزرگ دیگری را در زندگی مرتکب شدمچرا که باز هم نمی

توانستم با پدر و مادرم درد دل کنم و در یک خلاء عاطفی قرار گرفته

بودم.در همین روزها با جوان تحصیل کرده ای آشنا شدم و برای فرار از

تنهایی به پیشنهاد ازدواج موقت او تن دادم.

 

 

باز هم در حالی موضوع ازدواج مجدد با سعید را از خانواده ام پنهان می

کردم که سعید نیز اصرار داشتخانواده اش از ازدواج او مطلع نشوند. او ب

رایم اتاقی را در یکی از مناطق شهر اجاره کرد و من به همراهپسرم در آن

جا ساکن شدیم. این در حالی بود که مادرم نیز بعد از طلاق از پدرم با مرد

 

دیگری ازدواج کردهو به دنبال زندگی خودش رفته بود. از سوی دیگر سعید

وضعیت مالی مناسبی داشت و برخی امکانات را برایمفراهم می کرد. او

در یکی از درمانگاه های مشهد مشغول کار بود و برخی شب ها را به منزل

من می آمد. مدتی بعد وقتی سعید از بارداری ام با خبر شد، به شدت

برآشفت و اصرار کرد جنینم را سقط کنم .

مبتلا به ایدز 1 300x200 - وقتی جمال به خواستگاری‌ آمد، فرزند نامشروع‌مان همراهش بود!

 

اگرچه من راضی به این کار نبودم اما برای آن که سعید را از دست ندهم،

مجبور شدم به خواسته اشتن دهم. او داروهایی را تهیه کرد و من به طور

وحشتناکی فرزندم را سقط کردم.مدتی از این ماجرا نگذشته بودکه دوباره

فهمیدم باردار شده ام اما این بار برای چندماه موضوع را از سعید پنهان

 

کردم تا دوباره مرا واداربه سقط جنین نکند. در حالی که مدت زیادی تا به

دنیا آمدن فرزندم نمانده بود، روزی هنگام جستو جو در فایل های لپ تاپ

همسرم متوجه ماجرایی شدم که دنیا روی سرم خراب شد.سعید به جز

من با ۷۰ زن دیگر ارتباط داشت!

 

گفتگو با زن مبتلا به ایدز

آن روز وقتی از سرکار به منزلم بازگشت، با او به مشاجره پرداختمولی او

همه چیز را انکار کرد. با وجود این،در حالی که روابط ما به شدت سرد و

بی روح شده بود دخترم به دنیا آمدولی سعید دیگر کمتر به خانه من می

آمدو آن عشق و علاقه سابق رنگ باخته بود. یک سال از این ماجرا گذشته

بود که روزی باز هم علایم بارداریرا احساس کردم، این بار آزمایش های

پزشکی نشان داد فرزندانم دوقلو هستنداما این آزمایش ها ماجرای فاجعه

آمیز دیگری را فاش کرد.

 

 

پزشکان بعد از انجام معاینات و آزمایش های تخصصی اعلام کردند که من

به بیماری «اچ تی ال وی وان»(HTLV1) مبتلا شده ام. آزمایش ها نشان

داد دختر یک ساله ام نیز همین بیماری را دارد و احتمالا فرزنداندوقلویم نیز

مبتلا هستند. آن جا بود که گریه کنان با همسرم تماس گرفتم و فهمیدمکه

من از طریق سعید به این بیماری مبتلا شده ام.

 

 

با وجود این، سعید نه تنها حاضر نیست دوقلوها را سقط کنم بلکه اعتراف

کرد که همه خانواده اش نیز درگیر این بیماری هستنداما دردآورتر از همه

این ماجراها، آن است که همسرم از یک هفته قبل مرا در این شرایط از

منزلشبیرون انداخت و با بیان این که فقط به خاطر سرگرمی با من ازدواج

کرده است،می‌گوید دیگر حاضر نیست به زندگی با من ادامه بدهد!

 

 

در این اوضاع و احوال که پدرم در استان دیگری زندگی می کندو مرا ترک

کرده است حیران و سرگردان مانده امو به همین خاطر به دایره مشاوره

کلانتری پناه آورده ام. می گویند این بیماری فقط شبیه ایدز استولی

کشنده نیست اما من از این موضوع وحشت دارم.

 

 

  • 798
  • 0
  • شهریور ۲۷, ۱۳۹۷

پربیننده ترین مطالب اخبار بین المللی